آرشیو برای: "تیر 1405"

چای روضه

با چای روضه هی غزلم می‌چکد ز چشم با گریه‌ام ردیف حرم می‌دهد به جان بیشتر »

جانفدا

با چای روضه عاشق آن تشنه لب شدم تا جانفدای کشته‌ی در کربلا شوم #عاشق_شعر بیشتر »

لطف خنده‌ی

با چای تلخ بی تو دهانم که زهر شد ای کاش لطف خنده‌ی یادت شکر شود #عاشق_شعر بیشتر »

باران

در هوای سرخ ‌ من، اگر باران بودم، بر تشنگیِ این خاک، می ریختم؛ تا قطره‌ها، گواهی بدهند که عشق، اینجا ریشه زد. ‌ اگر باد بودم، از فرازِ قله‌ها، نامِ تو را به گوشِ کوه‌ها می‌کوبیدم؛ تا تمامِ جهان، تکان بخورد. ‌ من شقایقِ سرخ هستم، در قلبِ دشت‌های… بیشتر »

هوای سرخ

در هوای سرخ ‌ اگر باران بودم، نه برای سیراب کردنِ زمین، که برای نوشتنِ نامِ تو روی خاکِ تشنه؛ می‌خواستم هر قطره، خاکِ وطن را به یادِ عشقی که گذشت، حک کند. ‌ اگر باد بودم، از این کوه تا آن کوه، خفته نمی‌شد؛ نام تو را در گلو می‌گرفتند و از میانِ صخره‌ها،… بیشتر »

#آقای_ایران

ای آقای شهید چگونه خود را در کالبد «باب‌الحوائج» دمیدی؟ آیا می‌دانستی زندان تو، بازگشت همان اسارت موسی‌بن‌جعفر است؟ و آن دست راستت، در میان طوفان، به دست عباس پل فرات گره خورده است؟ تو طعنه زنان را در سکوت بزرگوارانه سجاد پنهان کردی و در بی‌میلی به… بیشتر »

#باید_برخاست

تو، همان سپیده‌دمی که در پیشانی‌اش، غروب معنایی ندارد. فکرت، فراتر از مرزهای زمان است؛ آن‌گونه که کهکشان‌ها، در طولِ عمرِ تابانِ تو، به رقصِ ستاره‌ها می‌نشینند. از عرش به زمین، بویِ تو می‌وزد؛ عطرِ حضوری که تا روزِ ظهور، جهان را از عطش، سیراب می‌کند.… بیشتر »

#آقای_ایران

#باید_برخاست

در امتدادِ حضور هویت، دست‌خطِ تو بود و تو، همان ترازو آینه‌ای که در غبارِ زمان، به رنگِ خدا می‌تابید. تو بودی که جامه از تنِ بی‌شرمِ غرب دریدی تا هیولای کودک‌خوارِ زمانه را عریان کنی و عطرِ گمشده‌ی عدالت را به ریه‌های زخمیِ تاریخ بازگردانی. تو به ما… بیشتر »

#باید_برخاست

چرا دلبستگی را در ما ریشه‌دار کردی؟ اگر قرار بود، ما را تنها بگذرایی… اما تو، فراتر از یک رهبر، در تاریک‌خانه‌یِ جان‌هایِ ما، خورشیدی شدی. هرگز نمی‌دانستیم که تو، همچون سیاوش، جانفدایِ امت خواهی شد. ‌ امروز، اشک قلمِ ما از شدتِ سوگ، روان است، و… بیشتر »

#باید_برخاست

تو زنده‌ای نه در خاطره‌ای که می‌میرد نه در لوحی که خاکستر می‌شود تو زنده‌ای در نبض این سرزمین در هر نفس که به نام تو می‌تپد راه تو را نه سیل فراموشی می‌شوید نه باد تردید می‌گسلد این راه، کشیده‌ست تا افق و ما، قدم‌هایی در امتداد صبح از رفتنت غمی ماند در… بیشتر »

#باید_برخاست

ای امام… ای رهبرِ شهیدِ جان‌هایِ ما… آمدیم… با همان نفس‌هایی که تو به ما بخشیدی. تو بودی که از منجلابِ ذلت، ما را به ساحلِ عزت آوردی؛ و در رگ‌هایمان، شجاعت را جاری کردی. تا در برابرِ جنایت، از کودک و بزرگ، یک اراده‌یِ ایستاده باشیم. ما… بیشتر »

#باید_برخاست سخت ترین وداع

  این سخت‌ترین وداع است وداع با کسی که هرگز وداع را به ما نیاموخت او همیشه لبخند می‌زند و از عشق می‌گوید و در شب‌های خلوت دست‌هایش را به آسمان می‌برد برای ما برای تک‌تک ما نسیم دعایش را در سلول‌هایم حس می‌کنم هنوز چهل و هفت سال یعنی تمام یک عمر… بیشتر »

دریا شد کویر

تا مصیبت را بخواند می‌شود دریا کویر آسمان بر سر زند از غم بیاید او به زیر چونکه ملعون زد گلوی اصغر شش ماهه را شد رباب از غصه گریان هم زمان در لحظه پیر از جنایت بید مجنون سر به زیر است از غمش عاشقان را کرده بر این غصه عاشورا اسیر کوچک است اما به میدان… بیشتر »

فرات رقصان

  تشنه مانده در فرات از عشق مولایش حسین می زند موجی کنارش نقره‌ای چون نور عین آب رقصان می‌رود در چشم او با زمزمه می‌کند دشمن برای مشک آبش همهمه کودکان چشم انتظارش در میان جنگ خون گشته سقا پاره پاره چون شقایق لاله گون بیشتر »

روضه می خواند

تشنه مانده در فرات و موج در آینه چشمش می نگارد خنکای آب را در گرم ترین ساعت ظهر سایه‌ام را می‌فرستم برای تو زیر خورشید آتش‌زا هیچگاه برگشتی نیست از رود آفتاب در کویر روضه می‌خواند می‌کشد از اندوه خطی برشانه رود   منم با حسرتی از آب گوارا با مشت خالی در… بیشتر »

فرات شرمنده

می‌کنم شرم از روی عباس من بنوشم آب  تشنه است او در میان آب آفتاب بر دشت می‌تابد و باد، ناله‌های فرات را با خود می‌برد تا ابد. او آمد تا آب را به تشنه‌لبان خیمه‌ها ببرد، اما نیزه‌ها پیش از او به آینه‌ی فرات رسیدند و دست‌هایش را به عطایای خون بخشیدند. من… بیشتر »

خدایاااا

در میانِ شلوغیِ کوچه‌های بی‌نام یک کبوتر، بی‌آنکه پر بزند، روی طاقچه‌ی خاطره‌ام می‌نشیند. چند صبح است که باران، بی‌خبر از تقویم، لایِ درزِ پنجره‌هایم خانه کرده. من، با دستانی که بوی نانِ نگرفته می‌دهند، دنبالِ ردِّ پایی هستم که رویِ برفِ نیمه‌شب گم شده.… بیشتر »