خدایاااا

در میانِ شلوغیِ کوچه‌های بی‌نام
یک کبوتر، بی‌آنکه پر بزند،
روی طاقچه‌ی خاطره‌ام می‌نشیند.

چند صبح است که باران،
بی‌خبر از تقویم،
لایِ درزِ پنجره‌هایم خانه کرده.

من،
با دستانی که بوی نانِ نگرفته می‌دهند،
دنبالِ ردِّ پایی هستم
که رویِ برفِ نیمه‌شب گم شده.

هر روز،
مثلِ لیوانی که ته‌اش قهوه مانده،
از خودم می‌پرسم:
این همه رفتن،
برایِ رسیدن به کدامِ ایستگاه بود؟

و تو،
ای نامی که در گوشیِ عاشقانه‌ام می‌مانی،
آیا بی‌نهایت،
همان کوچه‌باغِ قدیمیِ کودکی‌ست
که حالا،
تنها یک پرنده از آن خبر دارد؟


زندگی،
شاید همین باشد:
بینِ دو نفس،
یک سجاده‌ی خلوت،
و تو،
که در میانِ این همه شلوغی،
صدایِ سکوتِ مرا می‌شناسی.

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.