گریه کن

شعر سپید

گریه کن

گریه کن،
که اشک،
آب کوثر نیست،
اما راهی است
به سوی دلِ تشنه‌ی حسین.

قطره‌ای اشک می‌ریزی،
و ناگهان
دریایی می‌شوی
از جنسِ عطش،
از جنسِ نیزه،
از جنسِ آن شب‌های بی‌آب.

 

گریه بر مصیبتِ حسین،
عاشقت می‌کند،
نه با زور،
نه با منطق،
بلکه با آن رازِ سرخ
که در نبضِ ماتم می‌تپد.

عاشقِ حسین که شدی،
دیگر هیچ رنگ دیگری نمی‌پذیری.
سرخ می‌شوی،
سرخ‌تر از لاله‌ای که
از خونِ نیزه روئیده.

 

همرنگِ حسین می‌شوی،
بی‌آنکه بدانی،
بی‌آنکه بخواهی،
می‌فهمی چرا نیزه،
با آن تیزیِ تلخش،
برای یک عاشق،
هم‌آغوشی‌ست.

همرنگِ حسین که شدی،
دوست می‌داری آنچه او دوست داشت:
خیمه‌های سوخته را،
لب‌های خشکیده را،
و بوسه بر پیشانیِ تشنه‌ای
که جز خدا،
نمی‌شناسد.

چون عاشق،
هر چه معشوق دوست دارد،
دوست دارد.
معشوق،
نی را دوست داشت،
نه نیزه را،
ولی نیزه هم،
برای رسیدن،
یک راه بود.

و تو،
عاشقِ حسین،
راه را دوست داری،
حتی اگر از نی بگذرد،
حتی اگر به خون ختم شود،
حتی اگر هیچ کس نفهمد
که چرا گریه،
عاشقت کرده.

 

گریه کن،
برای آن که عاشق شوی،
برای آن که همراه شوی،
برای آن که بدانی:
سرخ شدن،
آسان نیست،
اما وقتی رنگِ حسین باشی،
لاله‌ها هم به تو غبطه می‌خورند.
#عاشق_شعر

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.