
سکوت سرد میناب
در سکوت میناب
در نهم اسفند
وقتی باران از باریدن خسته شد
میناب
با تمام کوچههایش
سوگواری کرد
دستهایی که ریشه زدند در خاک
پاهایی که راه خانه را
به پرندهها آموختند
و سرهایی که سنگینتر از غروب
بر شانههای صبح نشستند
پنج ماه
و هنوز
بوی سوختگی
در موهای باد مانده است
امروز
مردم میناب
با چفیههای نم گرفته
تکههای پراکندهی ماه را
از خاک برداشتند
لباسهایی که هنوز
گرمای تن کودکی را
به یاد دارند
موهایی که در میان انگشتان باد
گره خوردند
با باد رفتند
خداوندا
به این مادران
که هر شب
تخت خواب را
با خاطرهی کوچکترین پاهایشان
مرتب میکنند
به این پدران
که هنوز
پشت در
چکمههای خیس را
جای خالی میبینند
صبوری بده
به اندازهی تمام کوچههای شهر
که بیصدا
فریاد میزنند
میناب
این روزها
با شانههای خمیدهاش
آسمان را نگاه میکند
شاید
کسی
از آن بالا
با دستهای کوچکش
برایشان
پرندهی کاغذی بفرستد
| نسخه قابل چاپ | ورود نوشته شده توسط نرجس خاتون محمدي در 1405/05/01 ساعت 12:18:00 ق.ظ . دنبال کردن نظرات این نوشته از طریق RSS 2.0. |
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید
