
#باید_برخاست
تو زندهای
نه در خاطرهای که میمیرد
نه در لوحی که خاکستر میشود
تو زندهای در نبض این سرزمین
در هر نفس که به نام تو میتپد
راه تو را
نه سیل فراموشی میشوید
نه باد تردید میگسلد
این راه، کشیدهست تا افق
و ما، قدمهایی در امتداد صبح
از رفتنت
غمی ماند در قاب لحظهها
اما این غم، شکوه ایستادگیست
ما خسته نمیشویم
چون کوهی که هرگز زانو نمیزند
دلها چون پرندگان شبزده
به سوی چراغ تو بازگشتند
و تو در این شبهای بیستاره
چراغی شدی برای هزاران راه
با عشق، با محبت
به ما قدرت دادی
که سنگ را به گلاب تبد
یل کنیم
که زنگار را از آیینه بزداییم
و امروز
روح مسئولین ما
از تو آموختهست
که خدمت، تاج است
نه غل و زنجیر
| نسخه قابل چاپ | ورود نوشته شده توسط نرجس خاتون محمدي در 1405/04/12 ساعت 05:45:00 ب.ظ . دنبال کردن نظرات این نوشته از طریق RSS 2.0. |
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید