#باید_برخاست

تو،

همان سپیده‌دمی که در پیشانی‌اش،

غروب معنایی ندارد.

فکرت،

فراتر از مرزهای زمان است؛

آن‌گونه که کهکشان‌ها،

در طولِ عمرِ تابانِ تو،

به رقصِ ستاره‌ها می‌نشینند.

از عرش به زمین،

بویِ تو می‌وزد؛

عطرِ حضوری که تا روزِ ظهور،

جهان را از عطش، سیراب می‌کند.

تو،

همان که مرگ را در میانِ دستانش مغلوب کرد،

همان که کربلا را،

در تپشِ گودال بروز کرد.

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.