
#باید_برخاست
تو،
همان سپیدهدمی که در پیشانیاش،
غروب معنایی ندارد.
فکرت،
فراتر از مرزهای زمان است؛
آنگونه که کهکشانها،
در طولِ عمرِ تابانِ تو،
به رقصِ ستارهها مینشینند.
از عرش به زمین،
بویِ تو میوزد؛
عطرِ حضوری که تا روزِ ظهور،
جهان را از عطش، سیراب میکند.
تو،
همان که مرگ را در میانِ دستانش مغلوب کرد،
همان که کربلا را،
در تپشِ گودال بروز کرد.
| نسخه قابل چاپ | ورود نوشته شده توسط نرجس خاتون محمدي در 1405/04/14 ساعت 05:17:00 ب.ظ . دنبال کردن نظرات این نوشته از طریق RSS 2.0. |
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید
