
#باید_برخاست سخت ترین وداع
این سختترین وداع است
وداع با کسی که هرگز
وداع را به ما نیاموخت
او همیشه لبخند میزند
و از عشق میگوید
و در شبهای خلوت
دستهایش را به آسمان میبرد
برای ما
برای تکتک ما
نسیم دعایش را در سلولهایم
حس میکنم
هنوز
چهل و هفت سال
یعنی تمام یک عمر
چشمهایمان به روشنایی او
عادت داشت
گوشهایمان
به نوای آرامشبخش کلامش
و حالا
در این غروب
که از رنگ تهی شده
باید از او دل بکنیم
از کسی که دلبستن به او
خود عبادتی دیگر بود
یادم میآید
در تبوتاب هر رویداد
قاب جادویی تلویزیون
پناهمان بود
مینشستیم
چشم به راه لبخندش
گوش به نغمههای نویدبخشش
او از فردایی روشن میگفت
از قلههایی که دستیافتنیاند
و ما
با شنیدن کلامش
دوباره به حرکت درمیآمدیم
با هر گلبانگ اذان
به نماز میایستادم
میدانستم او نیز در قیام است
در همان رکوع
در همان سجود
در همان نجوای بیصدا
او ما را ساخت
در وجودمان
غیرت نشاند
ایمان نشاند
امید نشاند
پس بیگمان
به قله خواهیم رسید
چون مسیر را
با نور خود
برایمان روشن کرد
اما چه کنیم
سینهمان از حسرت دیدار
تنگ شده
دل در فراق این یار مهربان
طوفانی بیامان را
تجربه میکند
درمان این دلتنگی
شاید در همان کلام اوست
در ادامهی راهی که نشان داد
التیام این آتش
نه در فراموشی
که در زنده نگه داشتن یادش
در عمل به وصیتهای نابش
او رفت
تا ما قد بکشیم
تا خودمان فتحکنندهی آن قلهها باشیم
و این
ماندگارترین پاسخ
به عشق بیدریغش
او بخشید
همه را
همهی آنان را که
به او تهمت زدند
و برای هدایتشان
دعا کرد
دستهایش را بالا برد
و گفت: خدایا
آنان را ببخش
چون نمیدانند
و ما
با یاد او
با دستهای خالی
اما دلی پر از نور
به راه میافتیم
به سوی همان قلهها
که او نشانمان داد
این سختترین وداع نیست
این آغاز
راهی دیگر است
با او
در تکتک نفسهایمان
| نسخه قابل چاپ | ورود نوشته شده توسط نرجس خاتون محمدي در 1405/04/12 ساعت 12:46:00 ب.ظ . دنبال کردن نظرات این نوشته از طریق RSS 2.0. |
