
تکه ای از بهشت
شنبه 95/03/29
تكهاي از بهشت
گلها را آب ميدادم
ناگه صدا شنيدم
صدا از تو اتاق بود
هيچ كسي اونجا نبود
صدا، صداي چه بود
به پنجره چسبيدم
چشمام رسيد به طاقچه
چيزي اونجا نديدم
جز جانماز و مهرم
صدا از آن دو تا بود
گفت جانماز به مهرم
اسمت چيه كوچولو
گفت مهر كربلايم
پـرسيــــد: جانـمازم
اين اسم كربلاييت
چه آشناست برايم
آهان حالا فهميدم
وقت اذان كه ميشه
زهرا بَرت ميداره
رو به خدا ميايسته
وقتي كه سجده ميره
سر روتو مي گذاره
راستی مهر كربلايي!
اين كربلا كه گفتي
كجاي اين زمينه
مهره يه آهي كشيد
قطرة اشكي بريخت
قلبش به تندي طپيد
گفت كربلا همانجاست
همانجا كه نامردا
نور امامو نديدند
حرفاش و نفهميدن
امام حسين رو ميگم
امــــام ســــــوم مـــــا
طــرفـــــدار مظلومـــا
هــمــان كه بـــا خــدا بـــود
دلش پر از صفا بود
بر ضد ظالما بود
مخالف جفا بود
آدم بداي دنيا
با شمشيرا و سنگها
با خنجر و نيزهها
شدند به او حمله ور
هفتاد و دو تا ياور
از او دفاع مي كردند
با پاي خود ميرفتند
جنگيدند و جنگيدند
لب تشنه هم جنگيدند
دشمنها آب را بستنـد
امام را مجبور كنند
حرف يزيد و گوش كنه
ظلمش و فرا موش كنه
بچه ها تشنه ماندند
از عمـو آب مي خواستند
عمو رفت آب بياره
دشمن زدش با نيزه
مشك آبش شد پاره
ياران همه لب تشنه
از شش ماهه گرفته
تا پير هفتاد ساله
همگي شدند كشته
آن شش ماهه كـه گفتـم
علي اصغرش بود
به جاي آب خنك
گلوش كردند پاره
آن نامرداي دنيا
سر او را بريدند
امــام حسيـن را ميگم
خونش روي زمين ريخت
كرببلا شد عزيز
بعد از روز عاشورا
نوبـت زنهـا رسيـد
از گوش آن سـه ساله
كه دختر امام بود
گوشواره كردند پاره
آتش زدند به خيمه
به چادرهاي همه
خيلي زدند به عمه
با دست و تازيانه
همه امر يزيد بود
خيلي خيلي پليد بود
مهركه حرفش سر رسيد
جانماز آهي كشيد
به مهر دستی کشید
گفت فهميدم من حالا
كه تربت كربـلا
يه تيكه از بهشــته
كه اينقدر شريفه
خواندن نماز با مهر ش
يك درس پر ارزشه
خدیجه جوادی

چشم هارا باید شست
شنبه 95/03/29

می گویند«چشم هارا باید شست جور دیگر باید دید»
می گویم قلب ها را، ذهن ها را باید شست
جور دیگر باید اندیشید ذهن ها غبار آلود، قلبها تیره،
حقیقت تنها منتظر تا که سیلی غبارها را بشوید
تیرگی ها را باخود ببرد و تو پژواک حقیقت باشی
می گویند:«پشت دریا شهری است قایقی باید ساخت»
می گویم، شهری باید ساخت
برای حقیقت، نور، عشق، عرفان
با قلب پاک و ذهنی پاک
و شاخه معرفت در دست،منتظر بود
تا که حقیقت باز آید
بیامورد زندگی کردن را
وحیده مهتدی فر

وای بر کم فروشان
شنبه 95/03/29
اقتباس از سوره مطففین
دو رد پای مخالف که هیچ وقت به هم نرسید
در انتهای هر کدام دو کس که از زمین به آسمان
پر از مقوله تفاوتند
دو رد پا که در نهایت یکی مترسکی
ز گندم درو به باغبان خود نداد
و درد را به قیمت یه مزرعه، دو مزرعه و یا بیشتر …
برای خود خرید در امتداد…
عروسکی برای کودکی یک آسمان دروغ می شمرد
و هیچ روز تولد، برای او بها نداشت
مترسک ، عروسک ، هزارها هزار مثل آن دو تا
در انتهای بازی زمان به یک حریف بی رقیب می بازد
دو ردّ پا در انتهای دیگری
به شیشه عمر هر عروسک و مترسکی رنگ عدم می مالند
و خدا، در همان نزدیکست آنجا، روز تولد، زیباست روز عید،
توی جشن همگی می خندند ترنّم دارد
و سرور بذر می پاشد
مترسک می بیند زشت می خندد
با خودش می گوید"چه غلط ها، بی جا…!”
وجداناً!!! به مترسک ربطی داشت؟؟؟!!!
در عوض شیرین است خنده مردم
دل مردمی که با یقین، آبنبات می سازند
خوب می دانند گل نرگس زیباست
و درخت زقوم هیچ وقت انجیر نداد
و دو ردّ پای مخالف هیچوقت به هم نرسید.
مهجده انتظاری

عمریست در این بادیه از منتظرانیم
پنجشنبه 95/03/27

عمریست در این بادیه از منتظرانیم
خشکیده گلو، دیده گشا دل نگرانیم
ترسم نشود دیده من لایق رویت
پس باز بیا، من به فدای سر ومویت
هجر تو به دل دفن کند محنت وغم را
با امدنت، شور ونشاطی است دلم را
من پای پیاده به رهت جان بسپارم
جز جان ودلم لایق تو هیچ ندارم
ای صاحب دل هابه شقایق نظری کن
از این ره صد ساله عاشق گذری کن
بگذر وببین،قافله در گریه زار است
چشمان همه منتظر روئیت یار است
ما منتظر کشتی ایثار تو هستیم
طوفان زده ایم و دل به امید تو بستیم
هان ای گل نرگس نظرلطف به ما کن
این قافله غرق دعارا تو شفاکن
شاید که بپرسی دم میخانه من کیست نشسته
دستش به در و دیده به امید توبسته
باز آی که تا ابد به تو تکیه کنیم
از جان گذریم ودل به تو هدیه کنیم
رقیه رقمی

نگاه در آینه
چهارشنبه 95/03/26
پیامبر اکرم (ص): المُومِنُ مِرآتُ المُومِن.
شعر زیر برگرفته از مضمون حدیث فوق است
در راستای اهمیت نقش امر به معروف و نهی از منکر در زندگی اجتماعی
شهر آینه ها
شهری از آینه ها روی زمین روزی بود
بر نتابید به زیبایی آن چشم حسود
در دل شهر، محبت قدم بر می داشت
روی هر آینه ای بذر نصیحت می کاشت
که اگر ذره ای از شب به رخی می افتاد
به یقین مومن دیگر خبرش را می داد
ولی از بخت بد آرام ،غروبی سر زد
مهربانی و صفا از دل آدم پرزد
همه ی شهر به یک خواب زمستانی رفت
دست تقدیر سراغ می شیطانی رفت
جام این آینه ها پر ز هوسرانی کرد
همه ی شهر به بزم کینه ،مهمانی کرد
به شبیخون به دل آینه ها چنگ زد
هر چه معروف در آن بود به آن سنگ زد
همه رفتند کناری و گذشتند از آن
آیه خشکیدو نزد هیچ کسی آب بر آن
آیه این بود که چون آینه باشید به هم
نگذارید بگیرد دلتان گرد ز هم
ولی این آیه ی معروف تمسخر شده بود
دل آدم فقط از واژه ی خود پر شده بود
قبل آن رسم بر این بود به هم دُربدهند
گر پلیدی به کسی بود تذکر بدهند
صحبت عادی این آینه ها غیبت شد
هر کس از غیر نصیبش باده ی غفلت شد
عفت از واژه ی خود، شرم به دامن برد
غیرت از درد ،به کنج قفسی پژمرد
امر معروف،دگر خاک شد از حیله ی خواب
نهی منکر، شد آن، گم شده ی نهر سراب
چهره ی آینه ها را علف هرز گرفت
زمین زین هم ظلمت، به خود لرز گرفت
ولی از پشت همین ابر سیاهی، خورشید
پرتو افکنده به هر آینه ای می تابید
یک تلنگر زدو مردم همه بیدار شدند
به خال لب آن دوست گرفتار شدند
که تواتر خبری آمده از غیب چنین می شود
زنده به قائم، همه ی آیه ی دین
ولی تا آن گل نرگس رخ خود باز کند
مومن از خویش عمل را باید آغاز کند
سولماز مساوت
