
ای بزرگ بانوی بی نشانه
چهارشنبه 96/11/11
درفراغت سرایم چگونه چکامه
هرزمان که گیرد دلِ من بهانه
#عاشق_شعر
به حال جان گدازت برای ولایت
ویران شده بدون تو برایم زمانه
محسنت شد شهید قبل تو ز فشار
تا بماند برای شکوه قبر مخفیانه
خدایا زین ستم، زمین زیر و روکن
بشکند دستی که زد بر تنت تازیانه
مرگ بر امتی که کند با اهل بیت نبوت جفا
حقابمیریم از غمت برای دفن شبانه
نکردند از این ظلم از خداوند حیا
باید که شود تا قیامت اشکم روانه
هر شب و روز بنالم از غصه کم است
منتظرم که بیاید آن منتقم یگانه
کجاست قبر ت تا دهی اذن دخولم
ای بزرگ بانوی بی نشانه
عذرم به پذیر که شاعر نیستم
شاید کنی حمایتم در این چکامه
محمدی ارهانی

بانوی بی نشان
سه شنبه 96/11/10
نام ایزد منان
بانوی بی نشانه
درکجا پایان رسانم وصف خوبی های تو
در کجای دل نویسم این همه درد های تو
روح تو روح نفس ها روح لطف بی کران بود
درمیان بانوان درد تو درد آتشین بود
بس کشیدی آه و ناله درد دل شد بی کرانه
گرهزاران درد باشد درد و رنجت بی کرانه
آنقدر شب هابگریی باز ندانی فاطمه کیست
گر ز خوبی اش بخوانی باز ندانی فاطمه کیست
اوست بانوی دو عالم که پرو بالش شکستند
دشمنان کور عالم در کمین او نشستند
روح قدس او نهان شد بادستان عزیزش
چشم گریان را بست و رفت از سوی عزیزش
حال گویم عاشقانه ای امام بی نشانه
کی خواهی آمد سوی دلها تاکه آری یک نشانه
نوروزی

کاخ های با جهالت باتکبرساخته
شنبه 96/10/16
باز هم رنگین کمان بی حال بود
قصه های زندگیمان کال بود
باز راه مردمان درفال بود
جای جای راهمان گودال بود
باز ما بودیم و جانی باخته
کاخ های با جهالت باتکبرساخته
باز آوای چکاوک را شکسته فاخته
اسب های دل شده وحشی و تا شب تاخته
باز هم آدم زگندم سیر شد
خواب های خسته با تقدیر تعبیر شد
باز هم جامی زمی لبریز شد
زیر پاها از پلیدی لیز شد
باز هم شاهین دل تا مرگ رفت
جنس دلهامان زخاری، سنگ سخت
باز چشم یاقیان بسته به تخت
پایه های دین و ایمان لخت لخت
باز هم عشق ها از واقعیت گم شدند
آبهای نهر های آسمانی کم شدند
باز هیزم های خشک و تر قاطی شدند
ضجه های روح در تن طولانی شدند
باز هم چشم هامان سوی دیگر مات شد
در خیال وفکرهامان عشق کاذب یافت شد
باز هم دیوارهای هرزگی پرداخت شد
خود بدیدم بچه خوب محله لات شد
باز هم رویای آیینه شکست
گرگ هاری دست پرچین هانشست
باز پر شد دل زخواهش های پست
رفت عشق واقعی تا دور دست
باز چنگی بهر رقصی ساز کرد
چشم هامان بهر بارش ناز کرد
باز دل هامان هوای عشق کرد
بهر تعجیل فرج آواز کرد
مهجده انتظاری

شعرپژوهی
سه شنبه 96/09/28
پژوهش می کنم بسیار
تاشود عقل من هوشیار
باپژوهش برگه ای از علم
بماند از من در روزگار
فرموده آن پیغمبر از علم لدنی
هرکسی از خودگذارد برگه ای یادگار
دهدش ایزد یکتا در روز جزا
هفت برابر عالم، پاداش در روز قرار
#عاشق_شعر

کاروان اربعین راهی شد
سه شنبه 96/08/09
اربعین
کاروان راهی شد و ما مانده ایم
ای خدای عشق ما جا مانده ایم
مانده ایم از اربعینت یا حسین
جان فدای زائرینت یا حسین
ما به عشق تو دل وجان داده ایم
پس چرا از کاروان جا مانده ایم
السلام ای کشته دشت بلا
اربعین دیگری ماهم بیاییم کربلا
کشور عباسی