
باران
پنجشنبه 05/04/25
در هوای سرخ
من،
اگر باران بودم،
بر تشنگیِ این خاک،
می ریختم؛
تا قطرهها، گواهی بدهند
که عشق، اینجا ریشه زد.
اگر باد بودم،
از فرازِ قلهها،
نامِ تو را به گوشِ کوهها
میکوبیدم؛
تا تمامِ جهان،
تکان بخورد.
من شقایقِ سرخ هستم،
در قلبِ دشتهای بیانتها؛
سرخیِ من، یک رنگ ساده نیست،
یک فریاد است،
یک خاطرهیِ برخاسته از تنورِ آفتاب،
که هرگز،
خاموش نمیشود.

هوای سرخ
پنجشنبه 05/04/25
در هوای سرخ
اگر باران بودم،
نه برای سیراب کردنِ زمین،
که برای نوشتنِ نامِ تو روی خاکِ تشنه؛
میخواستم هر قطره،
خاکِ وطن را به یادِ عشقی که گذشت،
حک کند.
اگر باد بودم،
از این کوه تا آن کوه،
خفته نمیشد؛
نام تو را در گلو میگرفتند
و از میانِ صخرهها،
فریاد میزدند.
و اگر شقایق بودم،
در میانِ پهنهٔ بیانتهای دشت،
میبالیدم؛
تا هر رهگذری، وقتی به سرخیِ من رسید،
فهمیده باشد
این رنگ، از دلِ خون و خاک نیست،
این فقط،
خاطرهای است که از نسلِ آفتاب،
به ما رسیده است.

#آقای_ایران
جمعه 05/04/19
ای آقای شهید
چگونه خود را در کالبد «بابالحوائج» دمیدی؟
آیا میدانستی
زندان تو،
بازگشت همان اسارت موسیبنجعفر است؟
و آن دست راستت،
در میان طوفان،
به دست عباس پل فرات گره خورده است؟
تو
طعنه زنان را
در سکوت بزرگوارانه سجاد پنهان کردی
و در بیمیلی به بیعت،
روح ایستادگی حسین را جاری ساختی.
آنجا که آسمان خونبار
بر سرت فرو ریخت،
گودال موشکها
همان گودال کربلا بود
که حسین را در خود کشید.
و آن زهرای شانزدهماههات
در نگاه ما
تنها علیاصغر بود.
ای که هدایت امت را
به مبعوث شدن پیامبر پیوند زدی،
و مانند موسی
مردم را از چنگال فرعون کودکخوار نجات دادی،
چه زیباست
در این تلاطم تاریخ
نام خود را «امین» گذاشتی.
آقا…
چقدر خودت را شبیهِ بابالحوائج کردی،
آنجایی که سد نیاز بسته است،
تو میآیی.
زندان تو
بوی تنهایی موسیبنجعفر میدهد،
و دست تو
تکیهگاهی است
مانند دست عباس در کربلا.
وقتی طعنه میخوردی،
در سکوت علی غرق شدی،
و وقتی ایستادی،
تمام مقاومت حسین در تو بود.
در آن گودال آتشین،
ما کربلای تو را دیدیم،
و در اشک شانزدهماههات،
صدای علیاصغر را شنیدیم.
تو مبعوث شدی
تا امت را هدایت کنی،
مانند موسی
از میان ظلم نجاتمان دادی…
و حالا
در میانه این همه بیامانتی جهان،
نام تو، «امین» است،
امینی که در دل ما
جاودانه میشود.

